شخصيت پارادوكسيكال


تنهايي خيلي بهم سنگيني ميكنه ؛ باهم بودن بيشتر از اون .

خواب خيلي بهم سنگيني ميكنه ؛ بيداري بدتر از اون .

گناه خيلي بهم سنگيني ميكنه ؛ عبادت بيشتر از اون .

غم فراق خيلي بهم سنگيني ميكنه ؛ شعف وصال بدتر از اون .

مرگ خيلي بهم سنگيني ميكنه ؛ زندگي بيشتر از اون .

نميدونم....
همين ندانستن ، بهم سنگيني ميكنه ؛ آگاهي بدتر از اون .

يه سنگيني سراسر درد بر تمام وجودم ...

و باز هم خـــــــــــــــــواب

مثل گذشته ميخواهم بخوابم. آنقدر بخوابم كه باز هم بخوابم. آنقدر بخوابم كه حتی خيسی عرقناك ناشی از خواب زياد هم بيدارم نكند. ميخواهم عميــــــــــق بخوابم؛ ولی رؤيا و كابوسی نبينم. اگر هم خوابی ديدم،‌ خواب خودم را ببينم كه پلكــهايم به هم چسبيده است و درخوابی سنگين فرو رفته ام.

نميگويم نميخواهم نفس بكشم.ميخواهم باشم اما خوابِ خــــــــــــواب.عين آدمهای عادی.خيـــــس؛ اما خــــــــــــواب. خس؛ اما خـــــــــــواب.كاش ميتوانستم آنقدر بخوابم كه باز هم بخوابم.

در اين شب های روزنما ديگر بيــــــــداری به كار نمی آيد.